روایتی کوتاه از سفر یک اسطوره شهید به شهر مینودری ایران؛ قهرمانی مقتدر که مثل پدر مهربان بود
به گزارش سپاه نیوز، هشت آذر ۱۴۰۲ برای مردم کهن دیار قزوین، روزی ماندگار است. آن روز مردی به این استان سفر کرد که کلامش جانبخش بود. 
من در طول دوران خبرنگاریام با شخصیتهای مهم سیاسی و چهرههای ماندگاری آشنا شدم. دیدار با این چهرهها و شخصیتها، اغلب برایمان چیزی شبیه آرزوست. مثلاً دیدار با رهبر عزیز انقلاب، دیدار با شهید رئیسی، دیدار با سردار حاجیزاده، و یا دیدار با هر یک از شخصیتهای ملی و اثرگذار...
هشتم آذرماه یکی از همان روزها در تاریخ شغلی من است. چند روزی استان در تب و تاب حضور مردی بود که در جایگاه یک نخبه، یک فرمانده، یک جانباز، یک قهرمان، سکانداری سپاه پاسداران را برعهده داشت. قهرمانی مقتدر که مثل پدر مهربان بود...
حاج حسین سلامی، شخصیتی بزرگ که حتی القاب و نشانهها و درجهها هم نتوانسته بود ذرهای از بزرگی شخصیت مهربان و مقتدر او بکاهد. 
روز هشتم آذر؛
به جرأت بگویم، جمعیتی که برای استقبال از سردار آمده بود، در کمتر مراسم مردمی استان دیده بودم. جمعیت متراکم و منسجم، از همان شلوغیهایی که در زبان عامیانه میگوییم«جای سوزن انداختن نبود». جمعیت برای دیدن بار شفیق رهبر عزیز انقلاب آمده بودند.. شعار جمعیت این بود... «صل علی محمد، سردار ما خوش آمد...» «صل علی محمد، یار رهبر خوش آمد...»، پشت سر هم این شعارها تکرار میشد... چند دقیقه بعد مجری برنامه همه را به سکوت فراخواند و بعد سپهبد شهید حاج حسین سلامی پشت تریبون آمد، انگشت اشاره را بالا گرفت و اولین جمله، «آقا فرمودند سلام گرمشان را به مردم غیور و انقلابی قزوین برسانم»...قهرمانی مقتدر که مثل پدر مهربان بود...
صحنه های دیدنی پس از بیان این جمله، اشکهای روانی بود که از سر ارادت برای بیان شوق این دیدار جاری بود و گرمی سلامی که بر قلب تک تک حاضرین نشست...
و جملهای که از زبان شهید عزیزمان جاری شد و برای همیشه بر جانهایمان نشست و ماندگار شد... «قلب ما برای مردم عزیزمان میتپد»... آن روز نمیدانستیم که یک شهید، با نفسهای گرمش و کلام نافذش، برایمان از ولایت و خاک و وطن سخن میگوید...
سکانس های ماندگار این دیدار بینهایت بود...
بسیجی پیشکسوتی که در بدو ورود حاجحسین سلامی، از بین جمعیت فریاد زد؛ «سردار، جانمان فدای ولایت و شما...» و سردار که از میان اینهمه هیاهو، این صدا را شنید و مقابل این ارادت قلبی، تعظیم کرد... قهرمانی مقتدر که مثل پدر مهربان بود...
تکبیرهای پیدرپی جمعیت در میان کلام نافذ سردار رجزخوان انقلاب، نوجوانی که روی یک تکه کاغذ نوشته بود؛«هر وقت به کمک نیاز داشتی فقط بمن زنگ بزن» و شماره تلفن خود را نوشته بود، اشک پدران و مادران شهدا...
از صحنه های ماندگار این سفر، تجلیل یک سردار شهید از یک شهید زنده بود. وقتی سپهبد حاج حسین سلامی لوح را به دست سردار پاسدار رستمعلی رفیعی آتانی سپرد.... این حس شیرین، مثل عطری بود که در فضای جلسه با حضور بسیجیان غیور و خانواده معزز شهدا، منتشر شد. قهرمانی مقتدر که مثل پدر مهربان بود...
و در نهایت آنچه به یاد ماند...
لبخندهای دلنشین، جملههای غرورآفرین و امیدبخش، چهره مهربان و شخصیت صبور و مردمی سردار شهیدی است که در کسوت پاسدار انقلاب بود. پیرمردی که مقتدرانه زندگی کرد و مثل پدر مهربان بود و مثل یک قهرمان، شهید شد...
و زخمی که هرگز التیام نخواهد یافت...