«سربازِ ننه، فداییِ آقا»؛ روایت ناتمام مادری که فرزندش را در برف بزرگ کرد و در راه آرمان سپرد
به گزارش سپاه نیوز، برخی قصهها با اشک نوشته میشوند، اما با خون امضا میشوند، قصه زندگی شهید «سامر شریعتمدار»، رزمنده دلاور یگان ویژه فاتحین، حکایتِ عشقی است که از میان برفهای سنگین طالقان آغاز شد و در ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ در مهرشهر کرج به آسمان پیوست.
مادری که کوه صبر بود
مادر شهید، با صدایی که لرزش آن حکایت از داغی سنگین دارد، از روزهایی میگوید که سامر کوچک بود و سایه پدر بر سر نداشت، او خاطرهای را بازگو میکند که اشک هر شنوندهای را جاری میسازد: زمستان بود و برف تا زانو میرسید، دست سامر با آب جوش سوخته بود و من برای پانسمان و مداوا، او را به کول میگرفتم و در آن مه و برف سنگین، مسیر روستای گوران را پیاده طی میکردم، هیچکس نبود، فقط من بودم و پسرم. سامر هیچگاه این فداکاری مادر را فراموش نکرد؛ او بزرگ شد، مرد شد، اما همیشه میگفت: ننه، محبتی که در آن برفها به من کردی و مرا به دوش کشیدی، چطور فراموش کنم؟
وداع تلخ پس از سه روز انتظار
لحظه شنیدن خبر شهادت، برای این مادر، لحظه انفجار غم بود، او میگوید ابتدا حقیقت را از او پنهان کرده بودند تا اینکه سرانجام اجازه دیدار دادند؛ نمیخواستند بگویند سامر رفته است، وقتی بعد از سه روز اجازه دادند پیکرش را ببینم، فقط صورت روحانیاش را دیدم که انگار در خوابی شیرین است، در تشییع جنازه در طالقان به او گفتم: پسرم، مرا حلال کن، اگر کوتاهی کردم مرا ببخش؛ نمیدانستم اینقدر عاشق آقایی که برایش جان دادی.
از سنگر کار و تحصیل تا معراج شهادت
شهید شریعتمدار، مظهر تلاش و غیرت بود، او به طور همزمان در سه جبهه کار میکرد تا چرخ زندگی خانواده و فرزند یکساله و نیمهاش «زینب» بچرخد، روزها در دادگاه و پروژههای عمرانی طالقان مشغول بود و شبها در کنار مادرش آرام میگرفت، او که آرزوی وکیل شدن داشت و مدام از مادر میخواست برای قبولیاش دعا کند، در روز حادثه با وضو و تلاوت قرآن کریم، راهی میدان شد، او به برادرانش گفته بود: به ننه نگویید، من به دنبال شهادت میروم.
یادگاری برای تاریخ
امروز از سامر، علاوه بر خاطره آن نوجوانی که روی دوش مادر در برفها مداوا میشد، دختری کوچک به یادگار مانده است، مادر شهید با قلبی شکسته اما استوار میگوید: او رفت و حتی فرصت خداحافظی به من نداد، شاید میدانست اگر نگاهش کنم، پایش سست میشود، حالا من ماندهام و زینبِ سامر؛ همانطور که پدرش را در سختی بزرگ کردم، یادگارش را هم برای این نظام و انقلاب حفظ خواهم کرد.
پیکر مطهر این شهید والامقام که در درگیری با تروریستهای مزدور به شهادت رسید، در خاک پاک طالقان آرام گرفته است، اما یاد او به عنوان «سرباز مخلص ولایت» و «فرزند فداکار مادر» برای همیشه در تاریخ ایثار این مرز و بوم باقی خواهد ماند.
روایت خواهرانه از بیقراریهای یک شهید؛ «سامر» هجله رفیق شهیدش را بست تا خود آسمانی شود
در ادامه بازخوانی سیره مجاهدانه شهید «سامر شریعتمدار»، رزمنده دلاور یگان فاتحین که در اغتشاشات اخیر در مهرشهر کرج به شهادت رسید، خواهر این شهید والامقام در گفتگویی جانسوز، از آخرین ساعات بیقراری برادر و اشتیاق وصفناپذیر او برای پیوستن به یاران شهیدش پرده برداشت.
درد و دلهای خواهرانه؛ از شک به خبر مجروحیت تا یقین به شهادت
خواهر شهید شریعتمدار از لحظاتی میگوید که دلشورههایش رنگ واقعیت به خود گرفت: وقتی از معراج تماس گرفتند و عکس سامر را برای شناسایی خواستند، بند دلم پاره شد، با خودم گفتم معراج که سربازش را میشناسد، پس چرا عکس میخواهند؟ او از تلاش خانواده برای پنهان کردن حقیقت میگوید: برادرم ناصر ابتدا گفت سامر در بیمارستان شهید مدنی مجروح شده است، اما من میدانستم سامر پشت و پناهم بود و حالا دیگر نیست، فریاد زدم که چرا با من دروغ میگویید؟ چرا زجرم میدهید؟ تا اینکه سرانجام تلخترین خبر زندگیام را شنیدم؛ سامر شهید شده بود.
حسرت جبهه سوریه و داغ رفیق؛ انگیزههای پرواز سامر
بنا بر گفتههای خواهر شهید، سامر سالها پیش عزم حضور در جبهه دفاع از حرم (سوریه) را داشت و حتی تا ترمینال هم رفت، اما به دلیل بیتابی و عدم رضایت مادر در آن مقطع، بازگشت، اما شعله شهادت در وجود او خاموش نشد، خواهرش میگوید: یک بار پیش از این هم مجروح شده بود، اما باز هم میدان را رها نکرد، از وقتی صمیمیترین دوستش، "سید مهدی سیدمیرزایی" شهید شد، سامر دیگر آن آدم سابق نبود، مثل گل پرپر شده بود و مدام میگفت: خدایا پس من چی؟ او خودش هجله سیدمهدی را بست و از رفیقش شفاعت خواست تا راه را برایش باز کند.
آخرین حضور در خانه؛ وداعی که در نگاهش بود اما بر زبان نیامد
روایت آخرین ظهر زندگی شهید سامر، روایت بیقراری عجیبی است، خواهر شهید با یادآوری آن روز میگوید: آن روز خیلی عصبی و در عین حال مضطرب بود، کولهپشتیاش را از پشت ماشین برداشته بودند، اما انگار فکرش جای دیگری بود، مدام به طبقه بالا میرفت و پایین میآمد، میدانست اگر صراحتاً خداحافظی کند، مادر به خاطر دلواپسی مانع رفتنش میشود، به بهانههای مختلف مثل جا گذاشتن سوئیچ یا درست کردن چراغ ماشین میآمد و میرفت؛ امروز میفهمم تمام آن آمد و رفتها برای دیدنِ آخرِ مادر و خداحافظی پنهانی بود.
پایان یک انتظار؛ آغاز یک راه
شهید سامر شریعتمدار که با بصیرتی مثالزدنی، داغ رفیق و عشق به ولایت را در سینه داشت، سرانجام همانگونه که آرزو داشت، در مسیر امنیت وطن جان خویش را فدا کرد، او که روزی هجلهبند رفقای شهیدش بود، حالا خود بر صدر سفره شهیدان نشسته است.
این روایت، بخش دیگری از ایثار خانوادهای است که با وجود وابستگی شدید عاطفی، عزیزترین رکن زندگی خود را در راه پاسداری از ارزشهای انقلاب اسلامی تقدیم کردند، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.
روایت برادرانه از «ته تغاری» خانواده که سرباز ولایت شد / نجواهای آخرین دیدار و مأموریتی که به آسمان ختم شد
در ادامه بازخوانی سیره مجاهدانه شهید «سامر شریعتمدار»، این بار برادر شهید در گفتگویی، از ابعاد پنهان شخصیت این رزمنده دلاور یگان فاتحین پرده برداشت؛ جوانی که در عین شوخطبعی و وابستگی عاطفی شدید به مادر، در انتخاب مسیر ایثار، صلابتی پولادین داشت.
خادمیاریِ بیت رهبری؛ آرزویی که محقق شد
برادر شهید با افتخار از ارادت سامر به ولایت یاد کرده و میگوید: او با عشق و سختی فراوان، عنوان خادمیار بیت حضرت آقا را از آن خود کرد، با اینکه مسیر طالقان تا تهران بسیار دشوار بود، اما او با جان و دل این مسئولیت را پذیرفت، امروز خوشحالم که سامر به آرزوی دیرینهاش رسید و عاقبتبهخیر شد.
ته تغاریِ خانواده و وابستگی بی حد به مادر
در خاطرات برادر، سامر همواره «بچه عزیزکرده و تغاری خانواده» بود، برادرش میگوید: با اینکه مردی رزمنده بود، اما وقت غذا خوردن حتماً باید کنار مادر مینشست و فقط دستپخت او را میخورد، تمام فکر و ذکرش "ننه" بود، از کودکی هم همینطور بود؛ به یاد دارم وقتی کوچک بود و زنبور او را نیش زد، با همان زبان کودکی تقصیر را گردن مادر میانداخت که چرا او را به باغ برده است، او در عین شجاعت، قلبی بسیار رئوف و وابسته به خانواده داشت.
آخرین معامله با برادر: «مانع رفتنم نشو»
برادر شهید که محرم راز و سنگصبور او بود، از آخرین گفتگوی دو نفرهشان پیش از شهادت روایت میکند: ما دو دوست و همراز بودیم، همیشه ماموریتهایش را به من میگفت اما تاکید میکرد که مادر مطلع نشود.، صبح پنجشنبه که میخواست برود، به او گفتم سامر جان، تو حالا همسر و فرزند داری، بیشتر مراقب باش، اما او با نگاهی مصمم به من گفت: "داداش، از تو ممنونم که همیشه راهنمایم بودی، اما این بار از تو خواهش میکنم به من نه نگو، من مسیرم را انتخاب کردهام؛ فقط به ننه چیزی نگو تا تکلیفم روشن شود."
رویای صادقه و پیامی از آن سوی مرزهای دنیا
برادر شهید از دو رویای معنادار پس از شهادت سامر سخن میگوید که نشان از حضور زنده شهید دارد: یک بار در خواب دیدم قرآن به دست دارد و از من خواست که همسر و فرزندش را همراه مادر به زیارت امامزاده ببرم، او گفت ماشینش خراب است و شاید روشن نشود (که بعداً متوجه شدیم واقعاً ماشینش در دانشگاه دچار نقص فنی شده است)، در خوابی دیگر، سامر بر درستی مسیری که انتخاب کرده بود مهر تایید زد و از لذت و آرامشی که در جایگاه جدیدش دارد سخن گفت.
میثاق برادرانه برای ادامه راه
در پایان این گفتگو، برادر شهید شریعتمدار با روحیهای انقلابی بر ادامه راه برادرش تاکید کرد: آرزویم این است که در همان یگانی که سامر خدمت میکرد (یگان فاتحین)، به عنوان خادم حضور یابم؛ حتی اگر کارم جفت کردن کفش رزمندگان یا نظافت باشد، میخواهم ادامهدهنده راه برادرم باشم.