پسرم قهرمانی را بالاتر از سکو انتخاب کرد
به گزارش سپاه نیوز از کرمانشاه امروز، چهلمین روز شهادت شهید محسن جمالی، جوانی از دیار کرمانشاه است که در ۱۸ دیماه و در جریان اغتشاشات، به دست اغتشاشگران به شهادت رسید؛ جوانی که به گفته پدرش، «از کودکی بوی مردانگی میداد» و سرانجام، قهرمانانه به آرزوی دیرینهاش رسید.شهید محسن جمالی، متولد ۱۲ شهریور ۱۳۷۴، از همان نخستین روزهای زندگی، نشانههایی از غیرت، جوانمردی و روح بزرگ در رفتار و منش خود داشت؛ نشانههایی که خانواده، سالها بعد معنای عمیق آن را درک کردند.
پدر شهید، با صدایی آمیخته به داغ و افتخار، از فرزندی سخن میگوید که «نه فقط پسرم، بلکه گاهی پدر من بود».
از کودکی که مردانگی در چهرهاش پیداست
پدر شهید با اشاره به خاطرات کودکی محسن میگوید: «از همان بدو تولد، فامیل و آشناها میگفتند این بچه نشانه مردانگی دارد. چند تار مو بالای لبش خدادادی بود. میگفتند این کار خداست. بعدها فهمیدیم که این نشانه، بیحکمت نبوده.»او تأکید میکند که محسن، انسانی تربیتیافته و در عین حال صاحب فطرتی پاک بود: «تربیت مهم است، اما محسن خودش خمیره جوانمردی، معرفت و انساندوستی داشت.به گفته او، محسن روحیهای انساندوستانه داشت و کمک به دیگران برایش مرز و معیار نمیشناخت: «برای محسن مهم نبود طرف چه کسی است، از کجاست یا چه عقیدهای دارد؛ اگر نیازمندی میدید، در حد توانش کمک میکرد. خودش هم زندگی متوسطی داشت، اما دلش بزرگ بود.
«اربعین شهید محسن جمالی»
پسری که تکیهگاه پدر شد
پدر شهید ادامه میدهد: «محسن هرچه بزرگتر شد، ما بیشتر شیفته اخلاقش شدیم. طوری رفتار میکرد که گاهی منِ پدر از او درس میگرفتم. جاهایی پیش میآمد که من کم میآوردم، اما محسن با ادب، با متانت و با عقلانیت رفتار میکرد. گاهی بلا تشبیه، حکم پدر را برای من داشت.او از احترام ویژه محسن به مادر، توجهش به برادران و شرم و حیای مثالزدنیاش سخن میگوید و میافزاید: «محسن اهل این دنیا نبود. هیچ وابستگیای نداشت. همیشه میگفت بابا خدا عاقبتمان را بخیر کند، همهچیز درست میشود.»
کشتی؛ رویای ناتمام یک قهرمان
شهید جمالی از نوجوانی وارد ورزش کشتی شد. مربیانش آیندهای درخشان برای او متصور بودند. پدرش میگوید: «از ۱۳، ۱۴ سالگی کشتی را جدی شروع کرد. مقامهای استانی، شهرستانی و حتی کشوری آورد. آینده روشن داشت.به گفته مربیانش، فیزیک فوقالعادهای داشت. اگر شرایط فراهم میشد، میتوانست قهرمان بزرگتری شود. من ذوق میکردم لباسهای تمرینش را میدیدم، کفشهایش نشان از تمرینات سخت داشت. وزن کم میکرد تا سر وزن کشتی بگیرد.»پدر، رؤیای پسرش را اینگونه روایت میکند: «به او میگفتم تو میتوانی قهرمان جهان شوی.»
روزهای آخر؛ آرامشی پیش از طوفان
پدر شهید از روزهای منتهی به شهادت چنین روایت میکند: «چند روز قبل از حادثه پایش آسیب دیده بود و در مرخصی استعلاجی به سر میبرد، اما آرام و قرار نداشت. میگفت مأموریت پیش آمده و باید بروم. کسی مجبورش نکرده بود؛ خودش با دل و جان رفت.»او آخرین مکالمه تلفنی با فرزندش را به یاد میآورد؛ مکالمهای کوتاه و ساده که ساعتی بعد به تلخترین خاطره زندگیاش تبدیل شد: «آخرین مکالمه، درباره یک کارتبهکارت ساده بود با او صحبت کردم و قرار شد پولی برایم واریز کند. گفت بابا کمی واریز کردم. همان شد آخرین صدایی که از محسن شنیدم… بعد از نماز مغرب هرچه تماس گرفتم جواب ندادند تا اینکه خبر رسید تیر خورده است. در مسیر بیمارستان فقط دعا میکردم که حالش خوب باشد، اما وقتی رسیدیم فهمیدم کار از کار گذشته…»
شهادت با دست خالی، برای نجات یک مجروح
به گفته پدر شهید، محسن با لباس شخصی و بدون سلاح، تنها برای کمک به مجروحان وارد صحنه شده بود. «رفته بود مجروحی را بیاورد. دست خالی بود. کسی که به چنین انسانی شلیک میکند، آموزشدیده و با قصد قتل آمده است.»او با تأکید بر مظلومیت فرزندش میافزاید: «محسن آرزویش شهادت بود. میخواست به مولایش اباعبداللهالحسین(ع) برسد. و رسید.»
پدر شهید میگوید محسن همیشه از شهادت به عنوان آرزویی بزرگ یاد میکرد و ارادت ویژهای به اهلبیت(ع) داشت: «همیشه میگفت عمر من زیاد نیست. حتی به مادرش گفته بود بیشتر از ۳۳ سال عمر نمیکنم. بعد از شهادتش، همسرش دفتری از او پیدا کرد که چند خطی شبیه وصیت نوشته بود. انگار خودش آماده بود.وصیتنامهای که خبر از رفتن میداد»صفحه اول نوشته بود:«نام: ذوالفقارآدرسم: ایران، کرمانشاه، مزار شهدا، قطعه عملیاتی نصر ۷»پدر همچنین از ارادت ویژه محسن به شهدای مدافع حرم میگوید: «میگفت جای من در قاب عکس شهدا خالی است.
انگار همهچیز برایش ترسیم شده بود.»
قهرمانی فراتر از سکو
پدر شهید با افتخار میگوید: «محسن به قول قهرمانیاش وفا کرد، اما نه روی تشک؛ بالاتر از قهرمان جهان و المپیک. قهرمانی که همنشین حضرت عباس(ع) شد.«پسرم، تو من و خانوادهام را بزرگ کردی. امروز نه فقط فامیل، که ایران تو را میشناسد. جوانمرد بودی، پاک بودی، و راهت را درست انتخاب کردی.»
دعای یک پدر
پایان گفتوگو، روایت دعایی است که سالها پیش در بدو تولد فرزندش کرده بود؛ دعایی که حالا برایش معنایی دیگر یافته است: «روز تولدش از خدا خواستم اگر قرار است فرزندم مایه افتخار باشد، او را نگه دارد و اگر نه، هرچه صلاح است همان شود. امروز میبینم خدا دعایم را به بهترین شکل پاسخ داد؛ داغ فرزند سخت است، اما افتخارش بزرگ است.»
اکنون در چهلمین روز شهادت محسن جمالی، خانواده و دوستانش از او به عنوان جوانی یاد میکنند که اخلاق نیک، روحیه کمک به دیگران و ایمان قلبیاش، یاد و نامش را ماندگار کرده است؛ جوانی که رویای قهرمانیاش ناتمام ماند، اما در نگاه پدر، «قهرمانی بزرگتر» را به دست آورد.