قصه سوزناک پاسدار شهید حمید یلفانی
به گزارش سپاه نیوز، نسیم کیا در یادداشتی قصه سوزناک پاسدار شهید حمید یلفانی را نوشته است:
رخت دامادی، رخت پاسداری، کنار شیشه عطری و سبدی با گلهای سپید با گرههایی از روبانهای سبز زیتونی، تمام تزئین میز نوعروس شهرمان بودند برای دامادی که امروز خبر آوردند جز دستی از وی باقی نمانده ااست. راستی چرا داماد این قصه، آخرین بار انگشتری و ساعتش را در خانه نامزدش جا گذاشته؟؟ قصه آنها از حرم امام هشتم آغاز شد، داماد میگفت از کودکی آرزوی این را داشت که لباس دامادی بپوشد و در حرم همه به وی تبریک بگویند و به آرزویش رسید،آرزوی دیگرش پدر شدن بود. بارها به نامزدش گفته بود: نام دخترم رقیه است و نام پسرم مهدی. به این آرزوها اما نرسید.
نوعروس قصه ما قرار بود اردیبهشت ماه، بعد از سفر کربلا، به خانه بخت برود اما داماد یکبار بیمقدمه گفته بود سال بعد حتما میرویم کربلا؛ اگر من نبودم، کسم را روی کوله بزنید و بروید. راستی چرا اینگونه گفته بود؟؟؟ آیا میدانست؟ و آیا فقط وی میدانست؟؟ نه همسر و همدل و همراهش هم، راز وی را میدانست هرچند باورش ناممکن بود. نوعروس قصه ما چندی پیش در عالم خواب شهادت همسرش را دیده بود.
برای دلآرامی این نوعروس شهر دعا کنید، برای او که باوقارِ راستینِ یک "همسر شهید" به ما میهمانانِ زودهنگامِ جشن عروسیاش با خوشرویی خوشآمد گفت و بعد بیصدا نظارهگرِ نقطهای نامعلوم شد.
هنگام خروج از خانهی این عروسِ بسیار جوان، که اینک به نام همسر شهید مفتخر شده، خبرهایی دوداندود از راه میرسند؛ همین حالا، برای چندمین بار، محل حضور پیکر شهدا آماج حملات ددمنشان خونخوار قرار گرفته است.
شاید دیگر تنها همان ساعت و انگشتر از وی باقی مانده باشد و سربندی که روی کتوشلوارِ روی میز، چشمها را به سوی خود میرباید. این سربند را هنگامِ شهادت بر پیشانی داشت، همرزمانش آنرا پیش از ارباً اربا شدن پیکر بیجانش، از سرش گشوده بودند.
به یاد و احترام شهید جنگ رمضان پاسدار شهید حمید یلفانی.


