روایت حمید پارسا، پدر همسر شهید: آقا محسن، هدیهای از شهدا
به گزارش سپاه نیوز؛ در دل کوچههای پر از خاطره شهر کرج، جایی که عطر شهادت هنوز در هوا جاری است و هر نسیم، قصهای از ایثار را زمزمه میکند، به دیدار خانوادهای رفتیم که خود، راویان بیادعای حماسهاند، حمید پارسا جانباز سرافراز دفاع مقدس و پدر همسر شهید محسن سوری، از شهدای جنگ تحمیلی سوم، این بار با چشمانی پر از اشک غرور و دلتنگی، داماد شهیدش را روایت میکند.
محسن سوری، جوانی که از کودکی با عشق به اهل بیت و ولایت بزرگ شد، در میان سختیهای زندگی، ایمانی استوار ساخت و در نهایت، در ۹ فروردین، با شهادتش، دریای وجودش را به اقیانوس بیکران شهدا پیوند زد.
این روایت، نه تنها کلمات، بلکه ضربان قلبی است که با هر سطر، احساسی عمیق از افتخار، دلتنگی و امید به فرج امام زمان عجلالله را زنده میکند، قصهای که هر گوشهاش، درس ایثار و عشقی آسمانی را فریاد میزند.
روایت زندگی شهید محسن سوری از زبان خانواده
شهید محسن سوری، از شهدای جنگ تحمیلی سوم، جوانی بود که زندگیاش، آمیخته با ایمان عمیق، شجاعت بیپایان و عشقی خالصانه به ولایت بود، روایتها از زبان پدر، مادر، همسر و پدر همسرش، حمید پارسا، هر کدام، عمقی از خاطرات را به تصویر میکشد، این قصه، نه تنها از تولد پرماجرای محسن در دل برفهای سنگین تا شهادتش در میان آتش و خون را بازگو میکند، بلکه نشان میدهد چگونه یک خانواده مذهبی، با نان حلال، شیر پاک و تلاش بیوقفه، نسلی از ایثارگران را پروراند، نسلی که شهادت را نه پایان، بلکه آغاز ابدیتی باشکوه میدانست.
روایت حمید پارسا، پدر همسر شهید: آقا محسن، هدیهای از شهدا
حمید پارسا، با صدایی محکم اما احساسی که سالهای جبهه در آن طنینانداز است، میگوید: به فرموده امام خمینی (ره)؛ 'شهادت میراث محمد و آل علی است'، خوش به سعادت شهدا که میراثدار شدند و چون قطراتی به دریای اهل بیت وصل شدند و دریا شدند.
پارسا با قلبی پر از شکرگزاری ادامه میدهد: من واقعاً خدا را شکر میکنم، نه فقط حالا، بلکه همان موقع هم، بارها به خدا میگفتم: خدایا شکرت که چنین جوانی را وارد زندگی دخترم و خانوادهمان کردی.
خاطرات از سال ۸۵ آغاز میشود، وقتی در میدان شهدا بودند، همسرم صبح بیدار شد و گفت: حمیدآقا، خواب عجیبی دیدم، جوانی آمده بود خواستگاری دخترمان، طالقانی و سید، حتی چهرهاش را دیدم، من گفتم خواب است.
وی ادامه داد: دخترمان داشت درسش تمام میشد و خواستگارها میآمدند و میرفتند، هیچکدام به دلمان نمینشست، در اداره کل حفظ آثار کار میکردم و دغدغهمان این بود که خواستگار، پیرو ولایت باشد، در مسیر نظام و انقلاب و در میدان، نگران بودم از تشتت فکری و اعتقادی، یک روز دوستی زنگ زد و کسی را معرفی کرد که اصلاً مناسب نبود، آنقدر حالم گرفته شد که از اداره زدم بیرون، قدمزنان به امامزاده محمد (ع) رفتم و وارد گلزار شهدا شدم، بالای مزار شهید حاج یدالله کلهر ایستادم و با دلی نگران گفتم: حاج یدالله، جان دردانهات، جوانی خوب، ولایی، دلسوز نظام و انقلاب بفرست خانه ما، بیست دقیقه زیارت کردم و برگشتم سمت اداره، سیصد-چهارصد متری مانده بود که گوشی زنگ زد، همرزم دفاع مقدس بود، گفت: حمید، دخترت ازدواج کرده؟ گفتم نه، گفت: جوانی ولایی، دلش با نظام و انقلاب است، اجازه میدهی بفرستم خانهتان؟ با پسر بزرگم از بچگی با هم بزرگ شدهاند، در مسجد و بسیج، گفتم هرچه صلاح بدانی، حس کردم شهید کلهر دارد خواستهام را میفرستد، یک روز آمدم خانه، خانمم گفت مادر و خواهر آقا محسن آمدهاند، باور کنید، هیچ نگرانی نداشتیم؛ همه دغدغهها رفته بود.
نکته جالب، حساسیت رضا پسرم بود؛ خیلی نگران بود، اما وقتی حرف از آمدن آقا محسن شد، خودش بلند شد و به مادرش کمک کرد، خانه را مهیا کرد، میخندیدیم که پسرم که اینقدر حرف میزد، حالا اینطور است، تا اینکه آقا محسن با پدر و مادرش آمد، وقتی وارد شد، خانمم به من نگاه کرد، خیره خیره، لحن، کلام، لبخند و خلق آقا محسن در همان یک ساعت، به دلمان نشست، وقتی رفتند، خانمم گفت: حمید، به خدا همین جوان بود که در خواب دیدم، آقا محسن هدیه شهدا بود، هدیه حاج یدالله کلهر، خدا شاهد است، در ۱۶ سال، کوچکترین کلام دلخورکنندهای بینمان رد و بدل نشد، مثل حسین و رضا برایمان عزیز بود، پسرمان بود.
حمید پارسا ادامه داد: از محسن خیلی چیزها یاد گرفتم؛ در قرآن میخوانیم از تعهد شبانه، شبزندهداری، راز و نیاز و انس با قرآن که به مقام محمود میرسند، در زیارت عاشورا میخواهیم معرفت سیدالشهداء و اولیاء الهی و برائت از دشمنان را، این دو بال بصیرت – معرفت و دشمنشناسی – و ثبات قدم در دنیا و آخرت است، خدا گواه است همه این ویژگیها را در آقا محسن میدیدم: معرفت و عشق به اهل بیت، محبت به ولایت، نفرت عجیب از دشمن، آرزویش جنگ با اسرائیل و نابودیاش بود، ثبات قدمش در روزهای آخر مسجل شد؛ رفتنی بود، اما ایستاد و شهادت را پذیرفت، خدا محسن را به مقام محمود رساند.
وی با بغضی که در صدایش بود، گفت: بعد از شهادت آقا و شروع جنگ رمضان، تا پنج فروردین ندیدیمش، یک شب آمد، ساعاتی کنار هم بودیم؛ انگار آمده بود بچهها را برای آخرین بار ببیند، بعد از شام، لباس پوشیدم برای راهپیمایی، گفت: من هم باید بروم، خیابان را حتماً داشته باشید، این آخرین کلامش بود، همسرم میگوید با بچهها کلی کشتی گرفت، بازی کرد؛ میدانست رفتنی است تا یکشنبه ساعت یازده صبح، گوشیام زنگ خورد، رفیق آقا محسن بود، هقهق گریه میکرد، گفت: حاج حمید، رفیقمان رفت، آقا محسن شهید شد، ناخودآگاه دستها را روی سر گذاشتم و سه بار گفتم: یا فاطمه زهرا، به دادمان برس، صبرمان بده.
حاج حمید که اشک امانش نمیداد، گفت: خدا صبر داد، همان صبری که به اهل بیت میدهد، ما تجربه کردیم که در شهادت، خدا گوشهای از کربلا را به خانواده نشان میدهد و دل را با مصائب آشنا میکند، خوش به سعادتشان، اعتقاد آقا محسن این بود که با شهادت، مسیر ظهور نزدیکتر و موانع برداشته میشود، آقا محسن فدا شد تا مسیر را هموار کند، انشاءالله به حرمت خون پاک شهدا، فرج امام زمان عجلالله نزدیک شود.