روایت همسر شهید: عشقی متبرک به ۱۴ معصوم و هدایت الهی

روایت زندگی شهید محسن سوری از زبان خانواده‌ای که خود، راوی شهدا بودند / 4

روایت همسر شهید: عشقی متبرک به ۱۴ معصوم و هدایت الهی

روایت همسر شهید: عشقی متبرک به ۱۴ معصوم و هدایت الهی
جایی در دل کوچه‌های پر از خاطره شهر کرج، به دیدار خانواده‌ای رفتیم که خود، راویان بی‌ادعای حماسه‌اند، حمید پارسا راوی دفاع مقدس و پدر همسر شهید محسن سوری، این بار داماد شهیدش را روایت می‌کند.
کد خبر: ۳۴۸۹۸
شنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۱:۱۸

به گزارش خبرگزاری بسیج از البرز، در دل کوچه‌های پر از خاطره شهر کرج، جایی که عطر شهادت هنوز در هوا جاری است و هر نسیم، قصه‌ای از ایثار را زمزمه می‌کند، به دیدار خانواده‌ای رفتیم که خود، راویان بی‌ادعای حماسه‌اند، حمید پارسا جانباز سرافراز دفاع مقدس و پدر همسر شهید محسن سوری، از شهدای جنگ تحمیلی سوم، این بار با چشمانی پر از اشک غرور و دلتنگی، داماد شهیدش را روایت می‌کند.

محسن سوری، جوانی که از کودکی با عشق به اهل بیت و ولایت بزرگ شد، در میان سختی‌های زندگی، ایمانی استوار ساخت و در نهایت، در ۹ فروردین، با شهادتش، دریای وجودش را به اقیانوس بی‌کران شهدا پیوند زد. 

این روایت، نه تنها کلمات، بلکه ضربان قلبی است که با هر سطر، احساسی عمیق از افتخار، دلتنگی و امید به فرج امام زمان عجل‌الله را زنده می‌کند، قصه‌ای که هر گوشه‌اش، درس ایثار و عشقی آسمانی را فریاد می‌زند.

روایت زندگی شهید محسن سوری از زبان خانواده

شهید محسن سوری، از شهدای جنگ تحمیلی سوم، جوانی بود که زندگی‌اش، آمیخته با ایمان عمیق، شجاعت بی‌پایان و عشقی خالصانه به ولایت بود، روایت‌ها از زبان پدر، مادر، همسر و پدر همسرش، حمید پارسا، هر کدام، عمقی از خاطرات را به تصویر می‌کشد، این قصه، نه تنها از تولد پرماجرای محسن در دل برف‌های سنگین تا شهادتش در میان آتش و خون را بازگو می‌کند، بلکه نشان می‌دهد چگونه یک خانواده مذهبی، با نان حلال، شیر پاک و تلاش بی‌وقفه، نسلی از ایثارگران را پروراند، نسلی که شهادت را نه پایان، بلکه آغاز ابدیتی باشکوه می‌دانست.

روایت همسر شهید: عشقی متبرک به ۱۴ معصوم و هدایت الهی

همسر شهید، با لبخندی که از عمق دل‌تنگی برمی‌خیزد، از آغاز زندگی‌شان سخن می‌گوید؛ خاطراتی که هنوز دلش را گرم می‌کند و اشک‌هایش را جاری، یکی از شیرین‌ترین خاطرات، همان ابتدای زندگی‌شان بود؛ دورانی که زندگیشان را برای همیشه متبرک کرد، وی می‌گوید: من همیشه زندگینامه شهدا را می‌خواندم و در دوران عقد، گاه‌به‌گاه از شهدا برای محسن می‌گفتم، وقتی به داستان شهید ردانی‌پور رسیدم، که ۱۴ کارت دعوت جداگانه به نیت ۱۴ معصوم در حرم حضرت معصومه (س) انداخته بود، محسن با چشمانی براق و قلبی پر از عشق گفت: 'خب، فردا می‌آیم دنبالت و با هم برویم ۱۴ کارت بگیریم و همین کار را کنیم.' اصلاً فکر نمی‌کردم عملی شود، اما رفتیم، ۱۴ کارت گرفتیم و چهل دقیقه‌ای روی کاغذها نوشتیم، سخت بود، چون کسانی را دعوت می‌کردیم که تمام عالم به خاطرشان آفریده شده، هی فکر می‌کردیم چه عبارتی بنویسیم و وقتی به توافق می‌رسیدیم، اشک در چشمان محسن جمع می‌شد، حال غریبی داشتیم، صبح جمعه به قم رفتیم، زیارتی کردیم و کارت‌ها را نصف کردیم؛ نیمی را محسن به ضریح انداخت و نیمی را من.

همسر ادامه داد: دخترعمویم که پس از تصادفی وحشتناک، یک هفته از اتاق بیرون نیامده بود و حتی عروسی را نمی‌خواست بیاید، در مراسم ما نوری عجیب احساس کرد و گفت: 'وقتی وارد شدی، انرژی و نوری از پشتت آمد و کل مجلس را گرفت و انگار دوباره زنده شدم و زندگی در من جاری شد،' وقتی این را شنیدم، دلم لرزید و به دخترعمویم از کارت‌هایمان گفتم، مطمئن شدم اهل بیت به مراسم ما آمدند و این اتفاق، دلم را پر از شادی ابدی کرد.

محسن، مردی فوق‌العاده و شجاع بود، همان‌طور که مادرش می‌گفت؛ خط قرمزش فقط ولایت و دستورات خدا بود، و این عشق، زندگی‌شان را هدایت می‌کرد.

همسر با بغضی عاشقانه ادامه می‌دهد: در زندگی هر زوجی، نقاط مشترک و چالش‌هایی هست، ما وقتی به چالش می‌رسیدیم، همیشه می‌گفتیم: 'نه حرف تو، نه من؛ حرف خدا.' با هم حرف می‌زدیم تا به نقطه‌ای برسیم که ببینیم خدا چه می‌گوید، یادم هست بعد از جنگ دوازده‌روزه، وقتی کارش را عوض کرد و قرار بود دورتر شود (ما به خاطر او از کرج به تهران آمده بودیم) نگران و مخالف بودم، گفت: 'هرچه خدا بخواهد، اما استخاره می‌زنم.' مثل همیشه، با خدا مشورت می‌کردیم، فردایش آمد و گفت: 'خیر دنیا و آخرت در این کار است.' خوشحالم که شش-هفت ماه بعد، خدا این خیر را با شهادت به آقا محسن داد، هر بار به یادش می‌افتم یا سر مزارش می‌روم، اولین چیزی که می‌گویم این است که دلم از شادی آب می‌شود، چون خدا تو را با شهادت برد و ابدی من شدی، امیدوارم شفیع ما باشی در آن دنیا.

همسر شهید گفت: از محسن خیلی چیزها یاد گرفتم؛ حتی شهادتش، شکوه خدا را نشانم داد، وقتی کفن باز شد، استرس و دل‌تنگی‌ام خشک شد و فقط نگاه می‌کردم، احساس کردم خدا شکوه خودش را به من نشان می‌دهد، ممنون خدا هستم که مرا همسر آقا محسن کرد تا این مسیر را کنارش بیایم و از او بیاموزم.

همسر از مأموریت‌های طولانی، با دل‌تنگی‌ای که هنوز قلبش را می‌سوزاند، می‌گوید: در مأموریت شش‌ماهه‌اش، ماه دوم زنگ زدم، خیلی دلتنگ بودم و گریه می‌کردم، وقتی گریه‌ام بند نمی‌آمد، فقط گفت: 'من این مسیر را ابتدای ازدواج گفتم، از تو می‌خواهم پا به پایم بیایی، می‌دانم دلتنگی، من هم دلتنگم، اما این خط قرمز من است، همراهم باش.' همیشه سعی کردم همراهش باشم.

وی ادامه داد: برایش مهم بود که همیشه صحبت‌‌های آقا را گوش دهد و دنبال بخش‌هایی از سخنان آقا می‌گشت که مهجور مانده یا کسی انجامش نمی‌دهد، و سراغ همان‌ها می‌رفت. می‌گفت: 'در آن دنیا از هر لحظه‌مان سؤال می‌شود' ، خدا شاهد است، روزی که خبر شهادت رهبر آمد، وقتی آقامحسن زنگ زد، احساس کردم دیگر همان آدم سابق نیست، گفت: 'ما دیگر آسمانی بالای سرمان نداریم، با دوستان قسم خورده‌ایم که خواب و خوراک را بر خود حرام کنیم تا از اسرائیل انتقام بگیریم.' خدا نیت خالصش را دید و آقامحسن را با شهادت برد، بعد از شهادتش، با اینکه همسرش بودم و قدم‌به‌قدم نزدیک شدنش به شهادت را می‌دیدم، هنوز احساس می‌کنم خدا ابعاد جدیدی از شخصیتش را برایم باز می‌کند، انگار زوایای پنهانی دارد که هنوز نشناخته‌ام؛ باید سال‌ها تأمل کنم تا بفهمم واقعاً کی بود.

قصه عشق‌شان خیلی پیش‌تر آغاز شده بود، از دوران مجردی، همسر با بیان خاطراتش می‌گوید: مثل همه دخترها، خواستگارهای زیادی داشتم، اما هیچ‌کدام به دلم نمی‌نشست، هر بار آشوب بودم و ذهنم خالی، سال تحویلی که بعدش محسن آمد، به مزار شهدای بهشت زهرا رفتیم، قطعه ۴۲، شهدای گمنام، رشته‌ام عکاسی بود و عاشق عکس گرفتن از قطعه شهدا، در تاریکی، دوربین می‌چرخاندم و محو مادران و همسران شهدا بودم، لحظه تحویل سال، چشم‌هایم را بستم و به شهدا و خدا گفتم: 'اگر قرار است ازدواج کنم، با مردی باشد که هم‌لباس شهدا است، می‌خواهم همقدم شوم با کسی که در آخرالزمان برای امام زمان بجنگد و در نوک پیکان باشد.' چند ماه بعد، این اتفاق افتاد و محسن تنها خواستگاری بود که وقتی آمد، صفا و آرامشی خاص احساس کردم، بدون اضطراب بودم و همان جلسه اول فهمیدم کار تمام است، این نشانه‌ای بود که شهدا فرستاده بودند: 'محسن کسی است که برایت در نظر گرفتیم.' و این‌گونه زندگی‌مان آغاز شد.

اخبار سپاه پربازدیدها استان ها عکس