اشکهای آسمان قشم؛ وقتی لالایی مادران به مرثیه بدل میشود
می گویند هرگاه فرشته ای به زمین می آید، جهان برای لحظه ای روشن تر می شود؛ گویی حضور او، سهمی از پاکی و آرامش را به خاک می بخشد. اما چه اندوهبار است سرنوشت فرشته ای که هنوز فرصت نکرده با بازی های کودکانه، خنده های بی بهانه و قدم های کوچک خود با زمین خو بگیرد و در میان غبار انفجار و هراس جنگ، دوباره به آسمان بازگردانده شود.
سینا، تنها یک نام در میان خبرها نیست. او کودکی بود با تمام رویاهای نادیده و فرصت های نزیسته؛ کودکی که می توانست صبح ها با صدای مادر از خواب بیدار شود، در آغوش پدر آرام بگیرد، در کوچه های روستای چاه تنگو بدود و با خنده های شیرین خود، خانه ای کوچک را لبریز از زندگی کند. اما حادثه، بی آنکه به کوچکی دست های او و معصومیت نگاهش توجه کند، همه این رویاها را در غبار خود پنهان کرد.
خانه ای که باید پناه امن یک کودک باشد، در یک لحظه به خاطره ای سنگین و دردناک تبدیل شد. دیوارها فرو ریختند، اما اندوه تنها در میان آوار نماند؛ به دل خانواده رفت، در کوچه های روستا نشست و از مرزهای یک خانه گذشت تا به قلب مردم قشم و سراسر هرمزگان برسد. از آن روز، هرکس نام سینا را می شنود، تنها به رفتن یک کودک فکر نمی کند؛ بلکه به زندگی ای می اندیشد که می توانست در پیش روی او باشد و دیگر فرصت تحقق نیافت.
امروز آسمان قشم، برای بسیاری رنگی متفاوت دارد؛ رنگی نزدیک به اشک مادرانی که درد از دست دادن یک کودک را بهتر از هرکس می فهمند. گفته اند مادران این جزیره برای سینا لالایی خوانده اند، اما اين لالایی دیگر فقط برای خواباندن کودکی خسته نیست. این بار، لالایی مادران قشم، مرثیه ای آرام و عمیق برای تمام فرداهایی است که سینا ندید؛ برای نخستین روز مدرسه، نخستین دوچرخه، نخستین واژه های خوانده شده، نخستین رویاهایی که می توانست در دل او شکل بگیرد و برای سالهایی که می توانست در کنار پدر و مادرش زندگی کند.
مادران قشم میدانند که مرگ یک کودک، پایان یک زندگی کوتاه نیست؛ خاموش شدن چراغی است که می توانست سال ها روشنایی ببخشد. وقتی کودکی قربانی ناامنی و خشونت می شود، تنها یک خانواده داغدار نمی شود؛ بخشی از آینده جامعه نیز زخمی می شود. کودک، نشانه امید است و از دست رفتن او، یادآور این حقیقت تلخ است که هیچ خانه ای نباید از امنیت محروم باشد و هیچ مادری نباید فرزند خود را با ترس به خواب بسپارد.
لالایی مادران قشم برای سینا، صدای اندوهی است که در دل خود پرسش های بزرگی دارد؛ پرسش از جهانی که هنوز نتوانسته برای کودکان، پناهی امن فراهم کند. این مادران با صدای لرزان خود تنها نمی گویند بخواب ای کودک دلبند من؛ آنان از حق زندگی، از حرمت خانه، از امنیت خانواده و از آرامشی سخن می گویند که باید سهم مسلم هر کودک باشد. آنان می خواهند صدای سینا در میان هیاهوی خبرها و غبار حوادث گم نشود و نام او به نشانه ای از مظلومیت کودکان بی پناه در حافظه مردم بماند.
سینا، کودک کوچک چاه تنگو، رفت؛ اما جای خالی او در خانه، در روستا و در دل مردم باقی خواهد ماند. تصویر کودکی که باید در آغوش خانواده بزرگ می شد، اکنون به خاطره ای تلخ تبدیل شده است؛ خاطره ای که هر بار با شنیدن صدای انفجار، دیدن اشک یک مادر یا شنیدن گریه کودکی دیگر، دوباره زنده می شود.
ما برای سینا اشک می ریزیم، نه فقط برای رفتن او، بلکه برای تمام لحظه هایی که می توانست تجربه کند و نکرد؛ برای دست هایی که می توانستند مداد بگیرند، برای پاهایی که می توانستند در کوچه های روستا بدوند، برای لبخندی که می توانست سال ها گرمای خانه او باشد و برای خانواده ای که باید امروز شاهد رشد فرزندشان می بودند، نه بدرقه او تا خانه ابدی.
ای سینای عزیز، ای فرشته کوچک چاه تنگو؛ اگرچه عمرت کوتاه بود، اما اندوه رفتنت بلند و ماندگار شد. نام تو در دل مادران قشم، در سکوت خانه داغدیده ات و در حافظه مردمی که با شنیدن سرگذشتت به درد آمدند، زنده خواهد ماند. تو رفتی، اما پرسش سنگین نبودن امنیت برای کودکان را با خود نبردی؛ آن را در دل همه ما به جا گذاشتی.
اکنون بخواب، ای کودک پاک این خاک. بخواب در آرامشی که زمین از تو دریغ کرد. لالایی مادران قشم، نگهبان خواب ابدی تو خواهد بود و هر اشکی که برایت فرو می ریزد، گواهی خواهد بود بر این حقیقت که زندگی یک کودک، هرقدر کوتاه، چنان ارزشمند است که نبودنش می تواند قلب یک سرزمین را به درد آورد.