وقتی به زور سرباز می شوی

وقتی به زور سرباز می شوی

وقتی به زور سرباز می شوی
احمد بالای تپه رفت و با دیدن نزدیک ۵۰۰ تانک در حال حرکت به سمت آن ها به دوستانش اطلاع داد تا از آنجا به سمت دره ای که نزدیک بود حرکت کنند و در قسمتی از دره که سایه و خنک بود خودشان را از دست گرمای ظهر تابستان جا دهند.
کد خبر: ۳۸۵۸۹
يکشنبه ۰۵ مهر ۱۴۰۵ - ۲۳:۵۷

به گزارش سپاه نیوز، عصر اواخر شهریورماه است و به سختی از ترافیک خیابان رها شده و راهی جلسه ای می شوم که روایت گری است، تا برسم از جلسه دقایقی گذشته است.

روایت دیدار ما این بار در بسیج رسانه قصه نوجوانی است که به زور خودش را در میان سرباز فراری ها جا می دهد تا راهی جبهه شود.

به جلسه که می رسم احمد دلیر گلی از شور و شوق نوجوانی خود می گوید و از قصه رفتن خود به جبهه. از اینکه وقتی دنبال بیمارستان برای بخیه و مداوای انگشت خود بود، در وسط موشک باران همه آنچه را در ذهن داشت و برای همه آنچه از روستا به تهران آمده را کنار می گذارد و درصدد رفتن به جبهه و دفاع از مردم و کشور برمی آید.

احمد دلیر گلی متولد دهم شهریور ۱۳۴۹ است و پس از گذراندن سال اول راهنمایی ترک تحصیل کرده و از روستای گلی آباد صوفیان شبستر راهی تهران برای کار و بهبود معیشت خانواده شده و در یک قنادی مشغول کار می شود.


از قضای روزگار در یکی از روزها انگشت احمد زخمی می شود و او به دنبال بخیه و پانسمان به طرف نزدیک ترین بیمارستان که «بوعلی» است می رود اما در ناگهانی از لحظه موشک و صدای آن همه جا را به هم می ریزد و احمد با وجود انگشت زخمی خود به سمت جایی که موشک اصابت کرده و دود از آن بلند می شود می رود.


خوشبختانه کسی داخل خانه نبوده است ولی موج انفجار و شکستن شیشه های اطراف آن، مردم بسیاری را زخمی می کند و احمد هم دنبال کمک به مجروحان همراه نیروهای امدادی می شود و همراه آن ها به بیمارستان می رود و انگشت خود را هم آنجا پانسمان می کند.

در یکی از روزها احمد به تصور اینکه از دره ای که میان ایران و عراق بود او را نمی بینند با کلمن آبی که در دست داشت رد می شود که بلافاصله عراق او را هدف قرار می دهد و احمد برای در امان ماندن، کلمن را رها و خود را روی خارهایی که در دره بود می اندازد و درد خارها را به جان می خرد و دم نمی زند.


احمد با گذشت یکسال از فعالیت خود در دیده بانی، همچنان پای کار است و تحرکات دشمن را رصد و گزارش می کند تا اینکه متوجه می شود پشت تپه ای نزدیک آن ها مدام دشمن تانک های خود را به آنجا منتقل و مستقر می کند برای همین در گزارش خود به رده مافوق گزارش می دهد تا اینکه روزی یکی از فرماندهان برای بازرسی می آید و سوالاتی را از احمد می پرسد و او جواب می دهد و نحوه تحرکات را اطلاع می دهد و با این گزارش جز به جز احمد از تحرکات و لجستیک گرفته تا برچیدن سیم خاردارها متوجه می شوند دشمن در صدد عملیاتی گسترده است.


فردای آن روز صبح دشمن به شدت حمله کرد طوری که از زمین و آسمان آتش می بارید و همه جا به هم خورد و احمد با پیشروی هم‌رزمان خود به سمت دشمن و مقابله، برای اینکه بتواند خط را حفظ کند دیده بانی را رها کرد و همراه دو تن از دوستان خود جانانه پشت خمپاره انداز ایستاد، بدون اینکه مختصات را بدانند به امیدی که دشمن را می زنند هرچه توانستند شلیک کردند تا جایی که صدای شنی تانک ها آن ها را به خود آورد تا سر و گوشی آب دهند.


احمد بالای تپه رفت و با دیدن نزدیک ۵۰۰ تانک در حال حرکت به سمت آن ها به دوستانش اطلاع داد تا از آنجا به سمت دره ای که نزدیک بود حرکت کنند و در قسمتی از دره که سایه و خنک بود خودشان را از دست گرمای ظهر تابستان جا دهند.


ساعت یک شده بود و از خودشان می پرسیدند اینجا کجاست آیا ما را پیدا می کنند یا اتفاقی خواهد افتاد و استخوان های مان را پیدا خواهند کرد.


در این حین دوباره شنی تانک آن ها را به بالای دره کشید، سه تانک در حال حرکت بود و آن ها به تصور اینکه تانک مال خودی هاست دست بالا گرفته و علامت دادند و وقتی تانک ها متوجه نشدند پیراهن خودشان را درآوردند که ناگهان تانک ها برگشتند و به رگبار زدند، دیدند عراقی هاست و این گونه احمد ۲۱ تیر ۱۳۶۷ با دو دوست خود؛ علی و حمید به اسارت درآمد.

برچسب ها: بسیج بسیج رسانه
اخبار سپاه پربازدیدها استان ها عکس