به گزارش سپاه نیوز، دهه فجر که میرسد، تاریخ فقط تقویم نیست؛ صدا میشود، چهره میگیرد و از لابهلای خاطرات، دوباره به خیابانها برمیگردد. بعضی روایتها اما نه از پشت تریبونها که از دل نامهها زنده میمانند؛ نامههایی که گاه دیر خوانده میشوند اما درست در زمانه خود، معنا میگیرند. یکی از همین نامهها، یادداشتی است از سردار غلامعلی رشید؛ فرماندهای که سالها بعد به سپهبدی رسید و هشت ماه پیش، در تجاوز رژیم صهیونیستی به کشورمان، به شهادت رسید.نامهای خطاب به حجتالاسلام رسول جعفریان؛ نه برای گلایه، که برای روشنتر شدن تاریخ.او در آن نامه، آرام و دقیق، از گروهی سخن میگوید که نامش "منصورون" است، اما ریشهاش بسیار پیشتر از سال ۱۳۵۴ در خاک خوزستان جوانه زده؛ ریشهای که اگر دیده نشود، فهم مبارزات مردمی پیش از انقلاب ناقص میماند.
روایت از دزفول آغاز میشود. از شهری که سالها بعد به شهر مقاومت شناخته میشود، اما پیش از آن، در سکوت مساجد و جلسات قرآن، جوانانی را در خود پروراند که زودتر از سنشان بزرگ شدند.اواخر سال ۱۳۴۸، دزفول شاهد شکلگیری هستهای بود که بعدها به نام گروه شهید سبحانی یا "جبهه اسلامی دفاع" شناخته شد.رهبر این هسته، حجت الاسلام عبدالحسین سبحانی دزفولی بود؛ روحانی جوانی ۲۸ ساله، پرشور، شجاع و جلوتر از زمان خود. او در مدرسه مرحوم آیتالله معزی مستقر بود. همان عالمی که مردم دزفول سالها با منطق آرام و روشنگرانهاش انس داشتند.سبحانی، در پوشش یک انجمن اسلامی، کار را از تبلیغ دین و پاسخ به شبهات آغاز کرد اما خیلی زود فهمید که دهه چهل، دهه بسندهکردن به کار فرهنگی صرف نیست.در کنار او، شهید عزیز صفری میدرخشید؛ جوانی اهل مطالعه، اهل جدل احسن و اهل تربیت.صفری، حلقه وصل مسجد، محله و مبارزه بود. او استعدادها را شناسایی میکرد، با حوصله میساخت و معرفی میکرد؛ از جمله نوجوانی ۱۷ ساله به نام غلامعلی رشید.
رشید بعدها در روایت خود مینویسد: در مسجد صاحبالزمان(ع) جلسه قرآن میرفتیم، کتاب فیلسوفنماهای آیتالله مکارم را خوانده بودیم تا با کمونیستها بحث کنیم. همین شور، همین دغدغه، باعث شد عزیز صفری دست مرا بگیرد و نزد شیخ عبدالحسین ببرد. یک کتاب داد، گفت بخوان؛ و اینگونه ارتباط آغاز شد.
سهگانهای به نام مبارزه
گروه شهید سبحانی، مثل بسیاری از گروههای اسلامی مبارز آن دوره، فقط به اسلحه فکر نمیکرد. مبارزه در نگاه آنان سه لایه داشت:نخست، جهاد با نفس؛ خودسازی، نماز شب، روزههای مستحبی، انس با قرآن، نهجالبلاغه و مفاتیح.دوم، مبارزه فکری و فرهنگی؛ ایستادن مقابل کمونیسم، جریانهای التقاطی و انحراف فکری.و سوم، مبارزه سیاسی- نظامی با رژیم پهلوی؛ که در نهایت، محور اصلی تلقی میشد.این گروه هفتنفره، آرامآرام از کار فرهنگی عبور کرد. جشنهای ۲۵۰۰ ساله شاه، نقطه عطف بود. تصمیم گرفته شد وارد فاز سیاسی و بعد نظامی شوند؛ آموزش، تهیه اسلحه و مواد منفجره. نام گروه هم با دقت انتخاب شد: جبهه اسلامی دفاع. جبهه، برای جذب و وحدت؛ اسلامی، برای تمایز و دفاع، برای تأکید بر مشی مشروع در عصر غیبت.
زندان اهواز؛ جایی که وحدت شکل گرفت
سال ۱۳۵۰، ساواک ضربه زد. تمام اعضای گروه دستگیر شدند. شکنجهها سنگین بود؛ اعترافاتی گرفته شد فراتر از آنچه انجام شده بود. شیخ سبحانی اما حتی در زندان هم رهبر ماند. به یارانش گفت: قرار نیست قهرمانبازی دربیاوریم؛ باید زنده بمانیم، سبکتر محکوم شویم و برگردیم برای ادامه راه.انتقال به زندان اهواز، نقطهای تعیینکننده شد. آنجا، گروه دزفولیها با گروه حزبالله خرمشهر آشنا شدند؛ گروهی به رهبری فرزاد قلعهگلابی که بعدها منحرف شد اما چهرههایی چون شهید محمدعلی جهانآرا، شهید علی جهانآرا و شهید کریم رفیعی در آن حضور داشتند. این دو گروه، در دل زندان، به وحدت رسیدند.پس از آزادی تدریجی اعضا در سالهای ۵۱ تا ۵۴، این وحدت به بیرون زندان هم کشیده شد. همزمان، نیروهایی از اهواز، مسجدسلیمان، بهبهان و گچساران نیز اضافه شدند: محسن رضایی، علی شمخانی، اسماعیل دقایقی، مجید بقایی و دیگران. شبکهای در حال شکلگیری بود؛ بینام، اما با هویت.
از آیه تا نام
در سال ۱۳۵۴، با علنیشدن انحراف سازمان مجاهدین خلق، برخی اعضای مذهبی آن جدا شدند؛ از جمله غلامحسین صفاتی دزفولی. او بعدها به رشید گفت: در بولتنهای داخلی مجاهدین، نام گروههای خوزستانی آمده بود؛ همانجا تصمیم گرفتم شما را پیدا کنم.این ترکیب تازه، تا مدتی نام مشخصی نداشت. در اعلامیهها و نشریات داخلی، فقط به آیهای استناد میکردند: "اِنَّهُم لَهُمُ المنصورون وَ اِنَّ جُندَنا لَهُمُ الغالِبون".اواخر ۵۵ و اوایل ۵۶، زیر ضرب ساواک، همین آیه امضای بیانیهها بود. سرانجام در سال ۵۷، با اوجگیری مبارزات مردمی، نام "منصورون" تثبیت شد.
شهدا، جغرافیا و یک جریان زنده
منصورون در سالهای ۵۴ و ۵۵ رشد کرد؛ از خوزستان فراتر رفت و در تهران، قم، اصفهان، یزد، کرمان و اراک فعال شد. هزینه هم کم نداد. مهدی هنردار در ۵۵ شهید شد و پیکرش برنگشت؛ حسن هرمزی از اندیمشک و شاه صفدری از اهواز، در درگیریهای اصفهان به شهادت رسیدند.اما آنچه این روایت را زنده نگه میدارد، نه فقط اسامی، که صداقت یک نامه است. نامهای که نویسندهاش امروز دیگر نیست؛ سپهبدی که روزگاری نوجوانی ۱۷ ساله بود در مسجد صاحبالزمان(ع) دزفول و در دهه فجر امسال، جای خالیاش بیشتر حس میشود.شهادت سردار غلامعلی رشید، این نامه را از یک یادداشت روشنگرانه، به یک سند تاریخی بدل کرده است؛ سندی برای فهم این حقیقت که انقلاب، ناگهانی نبود؛ حاصل سالها تربیت، زندان، وحدت و ایمان بود.
منصورون
و روایت منصورون به قلم شهید رشید، روایت درونی نسلی است که انقلاب را زندگی کرد و تنها به شعار بسنده نکرد. نسلی که پیش از آنکه نام "منصورون" بر زبانها بیفتد، سالها بینام جنگید، تربیت کرد، صبر آموخت و هزینه داد.از دزفول تا خرمشهر، از اهواز تا اصفهان، از حلقهای کوچک هفتنفره تا شبکهای سراسری.و امروز، وقتی نویسنده آن نامه خود در شمار شهداست، این روایت معنای دیگری پیدا میکند. سپهبد غلامعلی رشید، که نوجوانیاش با دغدغه پاسخ به کمونیسم آغاز شد و جوانیاش در زندان اهواز گذشت، سرانجام در دفاع از همان راهی که نیمقرن پیش آغاز کرده بود، به شهادت رسید. گویی این مسیر، از همان روزی که دست در دست شهید سبحانی گذاشت، پایانش را هم با "شهادت" امضا کرده بود.این روزها که تقویم حلاوت پیروزی را مرور میکند، زمان بازگشت به همین روایتهاست؛ روایت مردمی که انقلاب برایشان یک اتفاق نبود، یک فرآیند پررنج و آگاهانه بود. و خوزستان و اهواز و دزفول، با نامهایی چون سبحانی، صفری، جهانآرا و رشید، هنوز یکی از روشنترین فصلهای این کتاب نانوشته است؛ کتابی که هر بار ورق میخورد، یادمان میآورد پیروزی، محصول ایستادنهای خاموش اما پیوسته است.