پدرم می‌گفت تو مجتهدی

روز‌های زندگی رهبر شهید/۷

پدرم می‌گفت تو مجتهدی

پدرم می‌گفت تو مجتهدی
پدرم بر درس خواندن ما به طور مستمر نظارت می‌کرد من همیشه تسلیم روش پدر و مجری خواست او بودم، هرگاه در مورد درسی که می‌خواندم اظهار نظر می‌کردم پدرم می‌گفت: تو مجتهدی و قدرت استنباط داری.
کد خبر: ۳۴۸۳۳
دوشنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۳:۳۸

به گزارش سپاه نیوز، رهبر شهید انقلاب اسلامی، امام خامنه‌ای بیش از هشت دهه در این دنیا زیست، ایشان در همه این سال‌های پربار و پربرکت روز‌های پر فراز و نشیبی را سرگذراند که لحظه لحظه آن برای ما درس زندگی است، مهمترین ویژگی در زندگی رهبر شهید ما، شهیدانه زیستن ایشان است که می‌تواند و باید الگوی سبک زندگی ما باشد. 

متن زیر که قسمت هفتم آن را در ادامه می‌خوانید مروری است بر زندگی و زمانه امام شهید حضرت آیت‌الله خامنه‌ای که پیش از این در کتاب «خون دلی که لعل شد» منتشر شده است. 
 

پدری که استاد بود

پدرم ما را عادت داده بود که هیچ فرصتی را از دست ندهیم و هیچ روزی را بدون بهره‌گیری از درس و مباحثه نگذرانیم ایشان از فرصت تعطیلی درس حوزه در ایام ماه محرم و همچنین ماه‌های تابستان هم بهره می‌گرفت در هفت روز اول ماه محرم برای من درس می‌گفت و سه روز بعد از آن را به مجالس روضه امام حسین علیه السلام می‌رفت. چیزی را به نام تعطیلی تابستانی قبول نداشت و می‌گفت ما در نجف علی رغم هوای طاقت فرسا و گرمای سخت درسمان را ادامه می‌دادیم بنابراین تابستان‌ها در مشهد چرا باید درس و تحصیل تعطیل شود؟ 

مطول را در ماه‌های تعطیل تابستان خواندم شیخ فشارکی در تابستان از قم به مشهد می‌آمد و دو ماه می‌ماند من او را قبلاً دورادور می‌شناختم، چون پیش‌تر در مشهد ادبیات عرب را تدریس می‌کرد و بعد هم که به قمی می‌رفت به تدریس همین دروس در قم می‌پرداخت از او خواستم در مشهد به من مطول درس بدهد که پاسخ مثبت داد و من ساعت‌هایی طولانی از روز را به درس خواندن نزد او می‌پرداختم لذا بیان و مقداری از معانی و بدیع مطول را در خلال دو تابستان، یعنی ظرف چهار ماه به پایان رساندم شیخ فشارکی بعداً فهمید که من مکاسب هم می‌خوانم و لذا از پیشرفت سریع من در فقه شگفت زده شد او خود این کتاب را در قم تدریس می‌کرد. 

پدرم بر درس خواندن ما به طور مستمر نظارت می‌کرد ما را گاه با تشویق و گاه با تندی به آن ترغیب می‌کرد من همیشه تسلیم روش پدر و مجری خواست او بودم. هرگاه در مورد درسی که می‌خواندم اظهار نظر می‌کردم پدرم خیلی خوشحال می‌شد و به من که ۱۴، ۱۵ ساله بودم می‌گفت: تو مجتهدی و قدرت استنباط داری. با برادرم مباحثه می‌کردم، پس از مباحثه پدرم ما را به اتاق خود می‌خواند از ما پرسش می‌کرد و آنچه را نتوانسته بودیم بفهمیم برایمان توضیح می‌داد. 

به خاطر دارم که خانه ما سه اتاق داشت دو اتاق آن از آن پدر بود یک اتاق نسبتا بزرگ برای میهمان‌ها و یک اتاق هم برای مطالعه و غذا خوردن و استراحت شبیه حجره طلاب. ما همگی یک اتاق داشتیم ۴ برادر و چهار خواهر با مادر در مواردی که مادر میهمان یا روضه داشت، ناگزیر بودیم بیرون خانه بمانیم.

در اتاق مخصوص پدر میزی به درازا و پهنای ۸۰ در ۴۰ بود که در زمستان با گذاشتن منقلی در زیر آن برای گرمایش هم مورد استفاده واقع می‌شد که به آن کرسی می‌گفتند. پدر در سمت طول میز چهار زانو می‌نشست ما هم هر دو در کنار یکدیگر در یک سمت عرض آن می‌نشستیم. به خاطر هیبت و جدیت پدر در اثنای درس و مذاکره من و برادرم بر سر اینکه کدام دورتر از پدر بنشینیم با هم کشمکش داشتیم. 

بی‌شک این تندی و خشم پدر هرچند جنبه‌هایی منفی داشت، اما منکر جنبه‌های مثبت آن نمی‌توانم بشوم، زیرا این سختگیری ما را منضبط بار آورد و از انحرافاتی که برای برخی فرزندان روحانیون به علت عدم توجه به آنها پیش می‌آمد به دور داشت. یکی دیگر از اثرات آن نیز این بود که من توانستم ادبیات عرب و دوره سطح فقه و اصول را در ۵ سال و نیم به پایان برسانم. 

علاقه‌مندی‌های من

تحصیل در حوزه مشهد خاطرات بسیاری دارم که یک مورد آن را ذکر می‌کنم و آن عبارت بود از شیفتگی شدید من به مطالعه کتاب‌های داستان و رمان‌های مشهور جهانی و ایرانی. شاید من همه داستان‌های میشل زباکو را که ۱۰ تاست خواندم داستان‌های الکساندر دومای پدر و پسر را هم خوانده‌ام. همچنین تمامی یا بیشتر داستان‌های ایرانی را نیز خوانده‌ام خواندن این داستان‌ها و رمان‌ها تاثیر محسوسی در ذهن و شیوه نگارش انسان دارد. 

سال ۱۳۳۶ چند ماه به عراق سفر کردم برخی کتاب‌هایی را هم که به آنها خیلی علاقه داشتم به همراه خود بردم بعد به کتابخانه شوشتریه نجف اشرف رفتم که اتفاقاً بسیاری از کتاب‌های عمویم سید محمد در این کتابخانه هست و موقوفه آنجا است در آنجا کتاب‌هایی را استنتاخ کردم. سپس به همراه خانواده از طریق بصره به ایران بازگشتیم و از خرمشهر با قطار به تهران آمدیم در تهران کتاب‌ها را به همراه چند شناسنامه گم کردم.

همه جا را زیر و رو کردند و هر جایی را گشتم به انبار‌های راه‌آهن رفتم و مدت‌ها در آنجا جست‌و‌جو کردم، اما نتیجه‌ای نداشت پریشان و اندوهگین و افسوس من به مشهد بازگشتم دو سال بعد نامه‌ای از یک راننده تاکسی به دستم رسید که نوشته بود من بسته‌ای را که در اتومبیلم جا مانده بود پیدا کردم آن را باز کردم، اما هیچ نشانی از صاحبش در آن نیافتم، فقط چند کتاب و شناسنامه در آن بود دیدم صاحب شناسنامه معمم است لذا از فردی معمم در تهران پرس و جو کردم و از او نشانی مسجد مشهد را به من داد به این ترتیب کتاب‌ها به من بازگشت. 

اخبار سپاه پربازدیدها استان ها عکس