چشم‌هایش

چشم‌هایش
در انتشار کتاب خاطرات حاج کاظم در انتشارات مرزوبوم که مسئولیتش را بر عهده داشتم، تردید نکردم. همشهری‌های حاج کاظم، موسسه راویان فتح لنجان، خصوصا آقای عزیزاللهی که خودش هم جانباز بود، نگران حال حاجی بودند و اصرار داشتند کتاب را هرچه زودتر منتشر کنیم.
کد خبر: ۳۶۹۷۲
يکشنبه ۰۱ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۹:۴۴

به گزارش سپاه نیوز، روایتی از کتاب «چشم‌هایی که نوشتند»، روایت جانباز سرافراز «حاج کاظم سلیمیان» به قلم آقای «علی هاشمی» در ادامه آمده است:

تعداد بازدید : 0



فکر کردم اشتباه شنیده‌ام. دوباره پرسیدم:
- با چی نوشته آقای هاشمی؟
- با چشماش!


با چشم؟ مگر با چشم هم می‌شود کتاب نوشت؟!
چشم‌هایم را بستم و توی ذهنم تصور کردم که چطور می‌شود با چشم کتاب نوشت.
دیده بودم جانبازی را که با دهانش نقاشی می‌کشد. ولی نوشتن با چشم ...!


آقای هاشمی برایم توضیح داد حاج کاظم سلیمیان چطور در طول دو سال توانسته با چشم‌هایش ۸۰ صفحه از خاطراتش را تایپ کند. حاج کاظم از آن جنس جانبازهای قطع نخاع گردنی بود که هیچ حرکتی نداشت، هیچ حرکتی، غیر از سر و گردن.
نرم‌افزار ویژه‌ای برایش تدارک دیده بودند که حرکت‌های چشم حاجی را به عنوان حروف الفبا تشخیص می‌داد و آن را تایپ می‌کرد. به همین دلیل بود که تایپ کردن ۸۰ صفحه، ۲ سال زمان برده بود.


آقای هاشمی همان ۸۰ صفحه خاطرات حاج کاظم را مبنا گذاشته بود و بعد از مصاحبه با حاجی، آن را کامل کرده بود.


در انتشار کتاب خاطرات حاج کاظم در انتشارات مرزوبوم که مسئولیتش را بر عهده داشتم، تردید نکردم. همشهری‌های حاج کاظم، موسسه راویان فتح لنجان، خصوصا آقای عزیزاللهی که خودش هم جانباز بود، نگران حال حاجی بودند و اصرار داشتند کتاب را هرچه زودتر منتشر کنیم.


همه چیز حل بود، فقط یک مشکل وجود داشت!
آن هم فضا و روح کلی کتاب بود.


حاج کاظم تمام بلاهایی را که غریبه و آشنا، مسئولین نهادهای رسمی و غیررسمی، بابت شرایط جانبازی بر سرش آورده بودند، با جزئیات توی کتاب نوشته بود و گفته بود.
به زعم دوستان کارشناس، کتاب محتوا و لحن بسیار تلخ و گزنده‌ای داشت.
ولی با این‌ مسئله مشکل نداشتیم. با همه این‌ها کنار می‌آمدیم‌ و با او کاملاً همراه بودیم. حق داشت. 
بالاخره حاج کاظم قرار بود یک بار کتاب خاطراتش را بنویسد و اصرار داشت که همه گله‌ها و درددل‌هایش توی کتاب حفظ بشود و چیزی را حذف نکنیم. حرفی نداشتیم.

تنها مسئله ما پایان‌بندی کتاب بود.


حرف ما این بود که مخاطب بعد از مطالعه کتاب، علی‌رغم همه سختی‌هایی که از زندگی حاج کاظم می‌خواند و با او همدلی می‌کند و مانند او از دست این و آن عصبانی می‌شود و دلش به درد می‌آید و برایش اشک می‌ریزد، ولی طعم تلخ ناامیدی نباید در پایان مطالعه کتاب در کام مخاطب بماند.
حاج کاظم خودش مصداق تام و تمام امید بود. 

همین که دو سال پای کامپیوتر نشسته بود و با چشم‌هایش ۸۰ صفحه خاطره را تایپ کرده بود، یعنی معجزه امید.
 
حالا کتاب این جانباز رنجور، اما پرامید، نباید تبدیل به رنجنامه می‌شد.


گفتگوها و رفت و برگشت‌هایمان با حاج کاظم و آقای هاشمی و آقای عزیزاللهی زیاد شد.


ما از حاج کاظم نمی‌خواستیم که غیرواقع بنویسد.
فقط از او یک درخواست داشتیم:
در زندگی جانبازی پر از تلخی و رنج تو، حتما نقاط روشن امیدی پیدا می‌شود. همان‌ چیزی که رمز ادامه پایداری‌ات در برابر سختی‌های وصف‌ناشدنی توست.
این نقاط امیدبخش را در یک صفحه بنویس که کتابت با آن تمام شود، همین.


با اینکه خیلی دلش رضا نبود، ولی بالاخره پذیرفت.


و این چند جمله، شد آخرین شکرگزاری حاج کاظم در کتاب خاطراتش:


خدایا کمکم کن بتوانم بنویسم‌. به خودت سوگند دلخوشی دیگری ندارم. ناشکری نمی‌کنم؛ ولی کرم خاکی بی‌دست‌وپا هم از من بیشتر فعالیت می‌کند! چقدر بخوابم و نتوانم تکان بخورم و همه چیز را از پشت پنجره ببینم. پس كی مأموريتم تمام می‌شود و مرا پیش خودت می‌خوانی و با مهربانی می‌گویی: «کاظم، دیگر بس است. می‌دانم که خسته شدی!» بالاخره آن روز می‌رسد؛ ولی آیا برنده و روسفیدم یا بازنده و روسیاه؟
شاید برای خیلی‌ها باور کردنش امکان‌پذیر نیست که در این وضع اسفناک هم می‌توان راضی بود و می‌توان خدا را شکر کرد و می‌توان لبخند زد! می‌توان خدا را شکر کرد برای همۀ داشته‌ها، برای فرشته‌ای مثل همسرم و برای نعمتی مثل کمیل. می‌توان خدا را سپاس گفت برای زبانی که هنوز حرف می‌زند و هنوز دعا می‌کند. می‌توان از خدا تشکر کرد برای شنیدن آواز دلنواز زندگی، برای چشم‌هایی که زیبایی ها را می‌بیند، برای چشم‌هایی که نوشتند.


حالا آقای هاشمی، نویسنده کتاب حاج کاظم، پیام داده:

بسم رب الشهدا و الصالحین
جانباز قطع نخاع گردنی حاج کاظم سلیمیان راوی کتاب
"چشم‌هایی که نوشتند"
به یاران شهیدش پیوست.


اشک بی‌اختیار نشست گوشه چشمم. اسمش را جستجو کردم. حاج کاظم روزهای آخر زندگی‌اش را در کما بوده.
چه رنجی می‌برند این جانبازان جنگ.


حسرت بر دلم ماند، کتاب جانباز عزیزی را منتشر کردم که هیچگاه نشد از نزدیک زیارتش کنم. 


انتشارات مرزوبوم مفتخر شد به انتشار کتاب حاج کاظم، کتابی که از یک منظر مهم منحصربه‌فرد است:
از منظر پرداختن بدون رتوش به مصائب زندگی یک جانباز قطع نخاع


شفیع و دست‌گیر ما باش حاج کاظم عزیز.

اخبار سپاه پربازدیدها استان ها عکس